تبليغاتX
آرام تنها

آرام تنها

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است

 

غمي نارفته بيرون از دلم آيد غمي ديگر

ندارم مهلتي از ماتمي تا ماتم ديگر

خراب آباد گيتي جاي عشرت نيست دل بركن

مهيا بساط عيش را در عالمي ديگر

غم خود را ز دشمن ميكنم پنهان و ميدانم

ز اندوهم بسي شادي كند اين هم غمي ديگر

مگو با محرمان خويش هم راز دل خود را

كه دارد محرم راز من و تو محرمي ديگر

به روي عارفي الماس اشكي ديدم و گفتم

تعالي الله كجا زيبد بر اين گل شبنمي ديگر

طوافي كرده ام گرد يتيمي گريه آلوده

كه اين خود كعبه اي ديگر بود با زمزمي ديگر

سترون نيست مام آفرينش گر خدا خواهد

مسيحاي دگر آيد پديد با مريمي ديگر

بر انگشت محمد يافت عالم نقش خاتم را

كه در ملك نبوت نيست جز او خاتمي ديگر

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

آسمون شب چشم دخترک خیلی دلش گرفته بود

انگاری برکه کوچیک دلش دریایی از حرفای نگفته بود

توی اون شب سیاه

ردپای یک ستاره به عزا نشسته بود

انگاری که اون ستاره وقت رفتن بار دل دخترک رو بسته بود

واسه پیدا کردن ستاره اون شب

چشای پا برهنه دخترک دوون دوون

همه جای کوچه خاطره ها رو گشته بود

اما انگار خیلی دیر رسیده بود و اون مسافر بیخبر از شهر چشماش رفته بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

بهار چشم تو

 

سلام به همه دوستاي خوبم يه سلام مخصوص به شيوا دوست خوبم و علي آقاي گل

--------------------------------------------------------

با چشمان گشوده و ناگشوده خويشتن را با دويدن در خيابانها ميبازم

من فقط نورهاي سبز و قرمز را ميبينم   زمان نگاه كردن به درختان نيست

از ياد برده ام كه آسماني هست

آسماني خندان با ابرهاي بهاران  فضايي آميخته از نور و حس و عطرهاي گلهاي بارور زمان نگاه كردن به

 درختاني كه سالهاي سال در كنار پياده روها بي فعل ايستاده اند

نگاه كردنم يا نگاه نكردنم يكسان است

درختها سبز ميشوند من امروز وفتي كه به چشمان سبز تو نگاه كردم

ناگهان بهاران را حس كردم

سبزه در سبزه و آيينه سبزي از آن بيابانها همگام شويم

به چشمه اي برسيم و جوشيدن آب را نظاره كنيم و صبوري خندان شنهاي ميان آب را نظاره

 كنيم

و باور داشته باشيم اميد استوار درختان را

و خاك با اعتماد را

و با آواز معصومانه پرنده ها سست شويم

بهار در چشم تو بنشسته است

-----------------------------------------

يا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

الهی شکر

 

    الهی شکر   

 

چه آسان کوله بارت را بستی

آیا میدانی چه عاشقانه پشت سرت گریه کردم

و هق هق شبانه ام قلب ستاره های آسمان را لرزاند

آیا میدانی؟.......

اگر میدانی برگرد و این تنها ترین تنها را تنها مگذار

---------------------

ولی من میگم خیلی خوب شد که تنهام گذاشتی اصلا از خدام بود که تنهام بذاری

دیگه از اون همه دروغ و دورنگی خسته شده بودم

دلم خنک شد

آخیششششششششششششش

چه کیفی داره تنهای

 

خدایا شکرت که تنهام گذاشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دروغ

 

سلامی به همه دوستای مهربونم که من و واقعا شرمنده خودشون میکنن

به خدا خیلی دلم گرفته

 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن

آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن

اونا میگن تا همیشه دیوونتیم

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه میخوان بهت بگن

تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن

 

------------------------------

کاش اینجوری نبود

کاش می شد اعتماد کرد

کاش ....................

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

بدبختی

 

سلام

به همه دوستای خوبم راستش خیلی دلم گرفته احساس میکنم که همه آدمای دور و برم دروغ میگن

--------------------------------------------------

بر سر در کاروانسرايي تصوير زني به  گچ کشيدند


ارباب عمايم اين خبر را از مخبر صادقي شنيدند


گفتند که وا شريعتا خلق روي زن بي نقاب ديدند


آسيمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دويدند


ايمان و امان به سرعت برق ميرفت که مومنين رسيدند


اين آب آورد آن يکي خاک يک پيچه ز گل بر او بريدند


ناموس به باد رفته اي را با يک دو سه مشت گل خريدند


چون شرع نبي از اين خطر جست رفتند و به خانه آرميدند


غفلت شده بود و خلق وحشي چون شير درنده ميجهيدند


بي پيچه زن گشاده رو را پاچين عفاف مي دريدند


لبهاي قشنگ خوشگلش را مانند نبات ميمکيدند


بالجمله تمام مردم شهر در بهر گناه مي تپيدند


طير از وکرات و وحش از حجر  انجم ز سپهر ميرميدند


درهاي بهشت بسته ميشد مردم همه مي جهنميدند

 
اين است که پيش خالق و خلق طلاب علوم رو سپيدند


با اين علما هنوز مردم از رونق ملک نا اميدند

----------------------------------------------------

قضاوت رو میذارم به عهده خودتون خیلی وقت بود که میخواستم این شعر رو تو وبلاگم بنویسم  آخرش موفق شدم

یا حق
 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دنبال عشق؟

سلام به همه دوستای خوبو مهربونم

ماه رمضون هم تموم شد واقعا چه ماه پر برکتیه  از اینکه تو این مدت من و با نظراتتون تنها نگذاشتید واقعا ممنونم این باعث میشه که با عشق و علاقه بیشتری بنویسم

راستشو بخواین خیلی دلم تنگ شده بود دلتنگ همتون من که جز اینجا جایی رو برای درد دل ندارم

از همتون ممنونم

تا به حال حتما همتون دیدین که  پشت بعضی از این ماشینا یه چیزایی نوشته دیروز دیدم پشت یه پیکان آبی رنگ نوشته بود گشتم نبود نگرد نیست  آخه اینهمه محبت اینهمه عشق  چرا اینو نوشته بود هنوزم عشق هست محبت هست به قول سهراب زندگی خالی نیست  مهربانی هست سیب هست ایمان هست  عشق هست تا شقایق هست زندگی باید کرد

در پشت چار چرخه فرسوده ای کسی خطی نوشته بود :

 <  من گشته ام نبود تو دیگر نگرد نیست >

این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشتچشمم برای اینهمه سرگشتگی گریست

چون دوست در برابر خود می نشاندمش تا عرصه بگوی و مگو می کشاندمش

در جستجوی آب حیاتی در بیکران این ظلمت آیا در آرزوی رحم  ؟ عدالت؟

دنبال عشق ؟

دوست؟.......

ما نیز گشته ایم

< وآن شیخ با چراغ همی گشت ......  >

آیا تو نیز چون او  ...< انسانت آرزوست  >

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان 

ما را تمام لذت هستی به جستجوست

پویندگی تمام معنای زندگیست

هرگز            <نگرد نیست >     سزاوار مرد نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 5:17 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

کاشکی از غیر تو ......

سلام به همه دوستای خوبو مهربون و عاشقم

ماه رمضون هم داره تموم میشه واقعا ماه پر برکتیه اینو واقعا درک کردم من

از اینکه بازم تونستم بیام اینجاو درد و دلامو بنویسم خدا رو شکر میکنم

 

شاعر جوان به ملکه گفت :من به تو عشق می ورزم

ملکه پاسخ داد :فرزندم من نیز هم

جوان پاسخ داد: اما من فرزند شما نیستم من مرد هستم و به تو عشق می ورزم

ملکه پاسخ داد من مادر فرزندانی هستم  که سن یکی از فرزندان  فرزندان من از تو بیشتر است

شاعر جوان گفت : اما من شیفته تو هستم

مدت زمان طولانی به این گفتگو گذشت و ملکه چشم از جهان فرو بست   اما در آن هنگام که زمین پایانی ترین نفسهای وی را دریافت مینمود ملکه با خود گفت:

محبوب من  شاعر جوانم  بسا دوباره پس از این به هم برسیم  اما من دیگر هفتاد ساله نخواهم بود

 

بعضی وقتا آدما یه کارایی میکنن که به نظر عجیب میاد من مطمئنم که تو اون موقعها آدما عاشق میشن

عشق یه چیز عجیبیه وقتی میاد همه چیز رو میاره و وقتی میره همه چیز رو با خودش میبره

 

کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من        خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من

غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود      هر کسی را ره مده ای پرده مزگان من

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

خدا هست

 

باز قلبم می تپه

باز چشام هوای گریه دارن

باز دستام شوق نوشتن دارن

باز قلم و کاغذ و نوشتن و نوشتن و نوشتن

خوشنویسی به من آرامش میده

همیشه با نوشتن خالی میشم

ظاهرم آرومه اما درونم پر التهابه

نمیدونم ملتهب از چی؟

لبام خندان و چشام گریون دستام خالی و پاهام خسته

قلبم پریشون و حیرون سرگردون وجودم بی کس و تنها یکه و بی یاور

 

 

وقتی که گل در نمیاد سواری اینور نمیاد

کوه و بیابون چیچیه

وقتی که بارون نمیاد ابر زمستون نمیاد

این همه ناودون چیچیه

حالا تو دست بی صدا دشنه ما شعر و غزل

قصه مرگ عاطفه خوابهای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو می فهمیدیم اومدنی رفتنیه

اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود تقصیر این دشمنها بود

اونا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود

کسی حرف من و انگار نمی فهمه مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهایی مو از من نمی دزده درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه

مرگ روزای بچگی از روز به شب رسیدنه

دشمنیها مصیبته سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقیقته حقیقته

اما کسی هست که صدام رو میشنوه دستام و پر از گلهای امید میکنه قلبم با یادش آروم میشه لبام رو با خنده باز میکنه پاهام رو یاری میکنه آرزوهام رو از اشکهام می خونه آره کسی هست که من و یاری می کنه و یاورمه

آره کسی هست اون خداست که همیشه باهامه

خدایا از تو ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

معنای واقعی فقر

سلام

این داستان رو بخونید (خواهش)

-----------------------------------------------------------------

یک روز مرد ثروتمندی دست پسر کوچکش رو گرفت

 تا با سفر به محلات فقیر نشین شهر و روستا اون رو با معنای فقر آشنا کنه

اونا یک شبانه روز تو مزرعه خونواده فقیری موندن بعد به منزل مجلل خودشون برگشتن

پدر از پسر سوال کرد خوب چطور بود

پسر : خوب بود

پدر: دیدی مردم فقیر چطور زندگی میکنن ؟

پسر: بله پدر

پدر: و تو چی یاد گرفتی؟

پسر :

ما یک سگ داریم و اونا 3 تا داشتن

ما یه استخر داریم که تا وسط باغ درازا داره و اونا یه رودخونه داشتن که انتها نداشت

ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده میکنیم و اونا ستاره های آسمون رو داشتن

گلخانه ما فقط تا حیاط جلویی میرسه ولی اونا تا چشم کار میکرد مزرعه و فضای سبز داشتن

وقتی پسر حرفش تموم شد پدر چیزی برای گفتن نداشت

پسر دوباره گفت :

پدر از اینکه به من نشون دادی که ما چقدر فقیر هستیم ممنونم

امیدوارم به خاطر فقیر بودنمون زیاد غصه نخوری

-------------------------------------------------

واقعآ همینطوره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

میشه دوباره سبز شد

 

سلام

گاهی وقتا یک کلمه می تونه معجزه کنه  تو یه روز هزاران کلمه بین من و تو ردو بدل میشه

گاهی وقتا همدیگه رو می رنجوندیم و بعضی موقع ها باعث خنده هم میشدیم

ولی روز آخر کلمه ای رو به زبون آوردی که گریه کردم

باورت میشه

 گریه     

قرار نیست از گریه و از اینجور چیزا حرف بزنم

حتی اون روز که رفتی

حتی اون روز که تمام خاطراتمون و زیر پا گذاشتی هیچوقت آرزو نکردم که گریه ات رو ببینم

هر چند دونه های بلوری اشکت به اندازه آسمون آبی چشات زیباست

اگه تو اینجور راضی هستی من هم راضیم

باور کن گریه ات رو فراموش کردم ولی خنده هات رو هیچوقت از یاد نمی برم

میخوام کلمه معجزه آسام رو بازم به تو بگم

میخوام فریاد بزنم که

 دوستت دارم

برام مهم نیست که تو چه نظری درباره من داری

ولی از تو خواهش میکنم که دیگه هرگز نگو همه چیز تموم شده

با وجود این همه دلیل برای بودن و زندگی کردن هیچوقت پایانی برای همه چیز وجود نداره

میشه دوباره سبز شد

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

فریاد

 

سقف ما هر دو یه سقف          

                    دیوارا مون یه دیوار

                                    آسمون یه آسمون  

                                                        بهارامون یه بهار

                                                                        اما قلبمون دو تا

                                                                                      دستامون از هم جدا

                                                                             گریه هامون تو گلو  

                                                      خنده هامون بی صدا

                                           نتونستم

                              نتونستم

   تو رو بشناسم هنوز

                       تو مثل گنگی رمز

                                          توی یه کتیبه ای

                                       کــــــــــــه همیــــشه با منـــــــــــــی

                                                                               اما  برام غریبه ای

                                                                                               هنوزم ما میتونیم

                                                           خورشید و از پشت ابر صدا کنیم

                                نمیتونیم ؟   میتونیم

       بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم

                                     نمیتونیم؟

                                                 هم شب و هم قصه ایم

                                                                            درد تو درد منه

                                                        بگو هم غصه بگو

                                             دیگه وقت گفتنه

                                                     بغض ما نمیتونه

                                      این سکوت و بشکنه

                                              مردم از دست سکوت

           یـــــــــــــکی   فــــــــــــــــــــــــــریاد بــــــــــــــزنه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

هنوز هم تو نیمه گمشده من هستی که از لحظه ای که دستهای خداوند را رها کردیم گم شدم

 محبوب من مرا ببخش که تو را تو خطاب کردم

  مرا ببخش محبوبم

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

سلام

 

سلام به همه دوستای خوبم از از اینکه من و مورد محبت خودتون قرار میدید یک دنیا ممنون فکر نکنم بتونم این همه محبت رو جبران کنم

نزدیک یه هفته کامپیوتر نداشتم آی سخت بود این یه هفته به نظرم یه سال گذشت درد بی کامپیوتری هم دردیه ها خدا نکنه آدم بهش عادت کنه عادت کنی تمومه

ما هم متآسفانه یه چیزی تو همین مایه ها عادته عشقه نمیدونم ولی فکر کنم بیشترش به خاطر این بود که از شماها دور شده بودم

از سحر عزیزم  - فریبا دوست خیلی خوبم -علی آقای گل- آقا مرتضی - نازی نازنینم -و همه دوستای خوب دیگم  که فراموشم نکردن

دلم برای تک تکتون تنگ شده بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

افسوس

......................

اگر قسمتي از هستي تو پرنده اي باشد که دوست می داري

 با دانه هاي قلبت آنرا تغذيه کن

و بگذار از نور چشمانت بنوشد 

 بگذار دنده هايت قفس وار آنرا احاطه کند

و درونت آشيانه اش باشد

و هنگامي که به پرنده ات مي نگري

و با تشعشع جانت پرهاي آنرا حمام ميکني

از تو مي گريزد و چرخان از ابرها نيز فراتر ميرود

 و بار ديگر به لانه اي ديگر فرو مي آيد

 و راهي براي باز گرداندن آن وجود نخواهد داشت

افسوس................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

عالم از شوخي عشق اين همه طوفان دارد

سلام

تقريبآ   ۴   سال پيش تو يكي از شماره هاي روزنامه جام جم مصاحبه اي انجام داده بودن با يه شاعر بزرگ  كه من ميخوام گزيده اي از اون مصاحبه رو براتون بنويسم ولي اين مصاحبه با مصاحبه هاي ديگه خيلي فرق داره ها

حالا خودتون ميبينيد

 

مصاحبه با مولانا   ( بيدل دهلوي )

ابوالمعالي ميرزا عبدالقادر بن عبد الخالق  ۱۰۵۴ ـ  ۱۱۳۳ ق

بزرگترين گوينده سرزمين هند

 

-------------------------------------------

سلام ببخشيد اسم شريفتون؟

  من نميدانم كه ام در بارگاه كبريا 

حلقه بيرون در بيدل خطابم ميكند

تحصيلات؟

دل و دانش همه در عشق بتان بايد باخت

خويش را بيدل ديوانه لقب بايد كرد

مذهب؟

به غير عشق نداريم هيچ آييني

گزيده ايم چو پروانه سوختن مذهب

اصل و نسب؟

بر زبان حرف نسب راندن دليل ابلهي است

لاف عزت چون نگين تا كي ز نام ديگران

به چه سبكي سخن مي گوييد؟

مدعي در گذر از دعوي طرز بيدل

سعدي چطور بود ؟

از گل و سنبل به نظم و نثر سعدي قانعم

اين معاني در گلستان بيشتر داردبهار

مو لوي چطور؟

ز جام مولوي گر جرعه ات بخشند  دريايي

كزين ميخانه بوي طبله عطار مي آيد

و اما عشق؟

عالم از شوخي عشق اين همه طوفان دارد

اگر عشق نبود؟

بي عشق محال است بود رونق هستي

بي جلوه خورشيد جهان نامه سياه است

عشق صورتي؟

فريب خال وخط و زلف تابدار مخور

كه هست زينت حسن پرير خان حادث

به نظر شما در شهر كوران آدم يك چشم پادشاه است؟

در بياباني كه ما راه طلب گم كرده ايم

كرم شب تابي اگر در جلوه آيد كوكب است

پندي حكيمانه به جوانان؟

چو گل در وقت پيري ميكشي خميازه حسرت

مكن اي غنچه صرف خواب شبهاي جواني را

بزرگ ترين افسوس شما در زندگي؟

به پيري هم نفهميديم افسوس

كه دنيا بازي طفلانه كيست

دعايي در حق كريمان؟

طبع كرم فسرده دست تهي مباد

مطالعه چه كتابي را توصيه ميكنيد؟

چه نكته ها كه ندارد كتاب خاموشي

نفس بدزد و سؤال و جواب را درياب

وصيتي شاعرانه به ما؟

به عشق كوش وسر زلف يار گير به دست

و كلام آخر؟

افسانه خيال به پايان نميرسد

عالم تمام يك سخن نا تمام اوست

-------------------------------------------------------

يا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

سلام به اوني كه تنهام گذاشت و رفت

ب خدا كند كه بداني

 چقدر محتاج است

نگاه خسته من

  به دعاي چشمانت   

يا حق

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

نسیم شمال

 

سلام

امروز جمعه است  جمعه ها رو دوست ندارم یه جوریه دیشب از تو زیر زمین خونمون یه کتابی پیدا کردم که مال عهد بوقه اولش خیال کردم کتاب گنجی چیزیه ولی بعد که دقت کردم دیدم کتاب شعره

یه فوت بهش کردم که اونقد گرد و خاک از روش بلند شد که نزدیک بود خفه بشم وقتی که یه خورده تمیز شد رو جلدشو خوندم نوشته بود نسیم شمال

از دیشب تا حالا همش دستم شعراش عاشقونه نیست 

شعراش یه جوریه

خودمم نمیدونم چرا ولی همه شعراشو از دیشب تا حالا خوندم

یکی از شعراش اینه

 

بعد از نماز یا شیخ مشغول ذکر خود باش        هر کس به فکر خویشه تو هم به فکر خود باش

در روزگار هر کس مشغول کار خویش است         بلبل به نغمه خوانی عقرب به فکر نیش است

ریشو به فکر بی ریش کوسه به فکر ریش است       هر کس به فکر خویشه  تو هم به فکر خود باش

بعضی به اسم اسلام بدعت پدید کردند         از بهر مال دنیا رو بر یزید کردند

اولاد مصطفی را نا حق شهید کردند          هر کس به فکر خویشه تو هم به فکر خود باش

بعضی به اسم اسلام  گشتند خان و سر تیپ     القابها گرفتند بی علم و عقل و ترتیب

انباشتند از پول صندوق و کیسه و جیب         هر کس به فکر خویشه تو هم به فکر خود باش

جمعی به اسم جمعه بعضی به اسم شنبه      مانند سگ دریدند از یکدگر شکمبه

آخر زدند رندان آتش به پشم و پنبه          هر کس به فکر خویشه تو هم به فکر خود باش

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

 

زن جواني بنام ماري اولين كودك خود را بدنيا آورد و از آنجا كه شوهرش به ماموريت رفته بود

 بعد از زايمان به خانه پدر و مادرش رفت

يك روز ماري به مادرش گفت:

مادر تعجب ميكنم كه چرا موهاي بچه به قرمزي ميزند در حالي كه هم من و هم جان بلوند هستيم

مادرش گفت: خب ماري فراموش كردي كه موهاي پدرت هم قرمز است؟

ماري نگاهي له مادرش كرد و گفت :

اما مادر اين هيچ ربطي به فرزند من نداردچون من فرزند خوانده شما هستم

مادر لبخندي زد و با عاشقانه ترين كلماتي كه دخترش تا بحال شنيده بود گفت:

اوه من هميشه اين موضوع را فراموش ميكنم

                                                                                منبع : مجله موفقيت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

عشق جيوه اي

 

عشق مانند جيوه در دست است

اگر انگشتان خود رو باز نگه داري ميماند

ولي اگر دست خود را مشت كني

از ميان انگشتانت فرار ميكند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

اگر احساس ميگنجيد در شعر......................

 

سلام به همه دوستان خوبم كه من و با حرفاشون اميدوار ميكنن 

خواهشن اول اين شعر رو كامل بخونيد بعد نظرتون و بديد

شاعرشو نميدونم كيه ولي قشنگترين شعريه كه من تا بحال شنيدم

---------------------------------------

سخن تلخ است اما گوش ميدار     كه در گفتار من رازي نهفته است

نه تنها بعد از اين شعري نگويند     كسي هم پيش از اين شعري نگفته است

مرا ديوانه ميخواني دريغا      ولي من بر سر گفتار خويشم

فريب است اين سخن سازي فريب است    كه من خود شرمسار كار خويشم

اگر احساس ميگنجيد در شعر      به جز خاكستر از دفتر نمي ماند

اگر الهام مي جوشيد با حرف    زبان از ناتواني در نمي ماند

شبي همراه اين اندوه جانكاه    مرا با شوخ چشمي گفتگو بود

نه چون من هاي و هوي شاعري داشت     ولي شعر مجسم چشم او بود

به هر لبخند يك حافظ غزل داشت      به هر گفتار يك سعدي سخن بود

من از آن شب خموشي پيشه كردم

كه شعر او خداي شعر من بود

--------------------------

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مهمترين عضو بدن

 

مهمترين عضو بدن چي ميتونه باشه؟

مغز؟

قلب؟

چشم؟

گوش؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ميدوني مهمترين عضو بدن چيه   ؟

وقتي پدر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين بودن حتي پدرم گريه كرد اين دومين باري بود كه ميديدم گريه ميكنه

وقتي كه زمان آخرين وداع با پدر بزرگ فرا رسيده بود مادرم كنارم اومد و ازم پرسيد حالا فهميدي كه مهمترين عضو بدن چيه  ؟جدا غافلگير شده بودم مادرم اين سوال رو هميشه ازم مي پرسيد من هم هميشه اشتباه جواب ميدادم يعني فكر ميكردم كه يه بازيه ولي اون روز .............

مادرم گفت اين سوال به تو كمك ميكنه كه زنده بودنت رو زندگي كني  ديگه وقتشه كه جواب رو بدوني

بعدش طوري تو چشام نگاه كرد كه فقط يه مادر ميتونه تو چشاي فرزندش نگاه كنه اشك تو چشاش حلقه زد و گفت:

مهمترين عضو بدن شونه هاست

متعجب پرسيدم به خاطر اينكه سرم رو رو ي بدنم نگه ميداره؟

گفت: نه

به اين دليل مهمترينه كه سر دوست يا عزيزي رو هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه ميداره

هر كسي تو زندگيش بعضي وفتا محتاج شونه اي براي گريستنه

آرزو ميكنم اونقدر دوست خوب اطرافت باشند كه هنگام نياز شونه اي براي گريستن داشته باشي

اون روز هيچوقت يادم نميره

مهمترين عضو بدن شونه هاي آدماست

حالا ديگه اينو ميدونم

يا حق

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

هيچكي نپرسيد

سلام

هيچكس نپرسيد كه چرا كسي به سگ مرده لگد نميزنه

چون سگ مرده هيچ كاري ازش بر نمياد

من از روزي كه اين جمله رو شنيدم واقعا ديدم به زندگي عوض شده

يعني ميخوام بگم اگه ما هيچ كاري انجام نديم هيچ كس به ما لگد نميزنه خيلي معذرت ميخوام ميشيم مثل يه سگ مرده كه بهمون لگد هم نميزنن

موقعي لگدمون ميزنن كه براي خودمون كسي باشيم

هميشه آدما به بالاتر از خودشون ميخوان كه صدمه بزن از هر طريقي

من خوشحال ميشم اگه كسي بخواد كه يه جوري به من لطمه بزنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

عشق پنهون

 

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

قبول داري ؟

 

 

هيچكس به يك سگ مرده لگد نميزنه

 

 

قبول داري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

تا ابديت

 

ميتوان غنچه شد و وقت سحر خوش خنديد

ميتوان عطر شد و جام تبلور نوشيد

ميتوان چشمه شد و از دل تپه جوشيد

ميتوان ابر شد و بر سر كيهان باريد

ميتوان بيد شد و در نم باران رقصيد

ميتوان ژاله شد و رخ اقاقي بوسيد

ميتوان دم شد و در ساز دل و ناي دميد

ميتوان نغمه شد و در دل صحرا پيچيد

ميتوان عشق شد و بر سر عاشق شوريد

ميتوان مهر شد و تا ابديت تابيد

 

سلام به تو..............................................نميدونم كه چي بگم بعضي وقتا آدم زبونش بند مياد

مخصوصا وقتي كه عزيزترين كس آدم ازت دلخور باشه   كلافه اي  حوصله هيچ كاري رو نداري

رفته بوديم قم

تولد امام زمان قم يه صفاي ديگه داره ميدونم كه تو هم اونجا بودي

اونقدر دعا كردم.............نميدونم چرا مستجاب نشد شايد من بنده گناهكاري باشم

اميدوارم كه دوباره برگردي هميشه منتظرت ميمونم

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

كاش...................

 

سلام

برگشتم 

ممنونم از همه تون

از سحر عزيزم  كه ناراحتش كردم معذرت ميخوام

حالم خيلي گرفته ميخوام كه من و ببخشه

سحرم

من و ببخش

 

چكي به مبلغ يك تماس ۵ دقيقه اي برايت ميفرستم

هر چند كه اميدوار نيستم شماره تلفن دوست قديميت را به خاطر داشته باشي!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

فرياد بي صدا

 

ديروز كه فرياد زدي دوستت دارم   گفتم نميشنوم بلندتر !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

امروز كه به آرومي گفتي ديگر دوستت ندارم 

  گفتم هيس چرا داد ميزني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

چه خوب شد

 

  ناگاه آسمان و زمين ميخكوب شد                          

        خورشيد قطره قطره چكيد و رسوب شد        

                    شيطان زخم خورده و نفريني خدا                

                   حالش خراب بود خوب خوب                 

                         آدم كه ياد ميوه ممنوعه اش نبود                     

                                            مبهوت شد                                     

                            خشك شد                        

                              مانند چوب شد                         

                      بعد از يك اشتباه براي هميشه ........آه ..........                 

                          صبح قشنگ آدم و حوا غروب شد                    

               گندم بهانه بود از اين قصه بگذريم              

             ما لايق بهشت نبوديم چه خوب شد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

به من نگو دوستت دارم

 

به من نگو دوستت دارم

حالا كه كار تو شده پر از نيرنگ و ريا          

                                                   حالا كه دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوستت دارم كه باورم نميشه

                                                            نگو فقط تو رو دارم كه باورم نميشه

تو با اين چرب زبوني

                             هي به من دروغ ميگي

                                                                ميخواي گولم بزني

                                                                                             هي به من دروغ ميگي

به من نگو ...........................................

                                                           نگو فقط ............................................

تو با دل شكسته ام اينقده جفا نكن

                                                    تو اگه دوستم نداري اينجوري بد تا نكن

به من نگو دوستت دارم كه باورم نميشه

                                                          نگو فقط تو رو دارم كه باورم نميشه

 

هميشه ميگن اگه تو چشاي كسي كه بهت دروغ گفته نگاه كني ميفهمي كه داره دروغ ميگه

راست گفتن

اميدوارم كه هيچوقت هيچكس به هيچكس دروغ نگه

يا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امیر  |